یادداشت های کوتاه
کوتاه از آنچه میبینم ، میشنوم و حس میکنم
منم چیکار کنم خوب ! باورتون میشه ؟ :) آخه میدونید ، خودمو جای اون گذاشته بودم و سعی میکردم در مورد سوال ها جواب بدم ! بد جور تو فکرم که میخوام تو همچین مجلسی چیکار کنم ، مطمئنم حتی یه کلمه هم نمیتونم حرف بزنم ! تا دهن باز کنم ، استرس و هیجان ، زمام امور رو از دستم میگیره و کلا قاط خواهم زد ! لازم به ذکره خیلی سعی کردم که درستش کنم اما نشد ! این افتضاحه ، حتما باید درستش کنم به زودی ! خیلی جدی میپرسم ، شما ایده ای ندارید ؟ میگفت به تعداد موهای سرم مرتکب زنا شده ام . عجب زمونه ای شده ... خدایا ، کمی اعتماد به نفس به من عطا فرما . میتونید از این طریق به لینک های جالبی که در طی وبگردی هام بهشون بر میخورم دست پیدا کنید :) راجع بهش فکر کنید . امروز رفتم بیمارستان عیادتش . واسش تولد گرفته بودن تو بیمارستان . سرطان داشت . فقط واسش دعا کنید . خواهش میکنم ... پشیمونم که اعتماد کردم . من امروز ناجور دچارش شدم ، وقتی فهمیدم چی شده ، بد خورد تو پرم ! البته هنوزم شک دارم که رویا بوده هاااا :) پ.ن : دیدم لازمه بگم ، منظور من بوم نقاشی نیست ، منظور من بومرنگه !
کلا زورشون میاد پشیمونیشون رو به زبون بیارن ، در حالی که ممکنه خیلی ها منتظرش باشن .
به نظر من علاوه بر اینکه ویژگیه بدیه ، میتونه مشکل ساز هم باشه .
خداکنه دچارش نباشم !
| Design By : Night Skin |


