تبليغاتX
یادداشت های کوتاه


یادداشت های کوتاه

کوتاه از آنچه میبینم ، میشنوم و حس میکنم

امشب ممکنه آخرین شبی باشه که ماه رو میبینم ، پس چه بهتر که با وضو بخوابم .
نوشته شده در نوزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

3-4 روزه که عجیب دلم گرفته ، حتی موقع نفس کشیدن هم سنگینی سینم رو حس میکنم .

نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

با این کارش ناامیدم میکنه ...
نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

در راستای تزریق اعتماد به نفس و آماده سازی روحی ! امروز رفتم سر کلاس ادبیات ، شعر خوندم .

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

پسره با دوستش کنار هم نشسته بودن سر کلاس ، تقریبا با هر سوالی که از سمت بچه های دیگه پرسیده میشد ، صدای ریز خندشون رو میشنیدم ، اعصابم رو به هم میریخت ، یعنی چی که به سوال های دیگران میخندی ، میخوایی بگی خیلی حالیته ؟ خوب پس اون سوال احمقانه خودت دیگه چی بود ؟! تازه حتی اگر واقعا چیزی بارت بود هم نباید اینکارو میکردی .

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

دختره یه ذره حیا هم نداشت !  خجالت نمیکشید !

منم چیکار کنم خوب !

نوشته شده در سوم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا ، توفیق درس خواندن را به ما عطا بفرما !

نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

 امشب این دلنوازان رو که میدیدم ، سر سکانس خواستگاری ، کلی عرق کردم و این حرفا !

باورتون میشه ؟ :)

آخه میدونید ، خودمو جای اون گذاشته بودم و سعی میکردم در مورد سوال ها جواب بدم ! بد جور تو فکرم که میخوام تو همچین مجلسی چیکار کنم ، مطمئنم حتی یه کلمه هم نمیتونم حرف بزنم ! تا دهن باز کنم ، استرس و هیجان ، زمام امور رو از دستم میگیره و کلا قاط خواهم زد !

لازم به ذکره خیلی سعی کردم که درستش کنم اما نشد !

 این افتضاحه ، حتما باید درستش کنم به زودی !

خیلی جدی میپرسم ، شما ایده ای ندارید ؟


نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا بذر نفرت از گناه رو ، بذر نفرت از آن چیز که نمی پسندی رو در دلم بکار .
نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا ، پس کی منم راه میدی ....
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

میگفت روزمو میگیریم ، نمازمو میخوانم (به قول خودش سروقت ! ) ، خلاصه همه چیو رعایت میکنم ، اما فقط تو یه مورد ....

میگفت به تعداد موهای سرم مرتکب زنا شده ام .


نوشته شده در بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خرید آبرو ، فقط 200 هزار تومن !!

عجب زمونه ای شده ...

نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

دلم خیلی ازش گرفته ، بعلاوه اینکه از دستش عصبانی هم هستم تا حدودی ، اما سعی میکنم این دومی رو آروم کنم .
نوشته شده در بیست و سوم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

اگه فقط 3 ثانیه به حرفمون ، قبل از بیان کردن فکر میکردیم ، بدون شک دنیا جای بهتری برای زندگی کردن بود !
نوشته شده در بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

چقدر برای مرگ آماده ایم ؟

نوشته شده در هفدهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

باز هم دچارش شدم ...

نوشته شده در هفدهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

جلسه اولی بود که تو کلاس شرکت میکردم ، استاد تمرین داد ، بعد فرصتی که برای حلش داد ،  گفت کی میاد پای تخته ، من دستمو بلند کردم ، رفتم جلو ،  تمام مدت با دست لرزون جواب رو نوشتم ، مردم از استرس !

خدایا ، کمی اعتماد به نفس به من عطا فرما .

نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

لیاقت میخواد داشتنش .
نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

از امروز قسمت پیوندهای روزانه (LinkDump) رو هم راه میندازم .

 میتونید از این طریق به لینک های جالبی که در طی وبگردی هام بهشون بر میخورم دست پیدا کنید :)

نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

یه بنده خدا میگفت : توکل به خدا هم حدی داره !! :))
نوشته شده در نهم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

یه بنده خدایی ، یه حرف خیلی جالبی بهم زد ؛ گفت باید به خودت احترام بذاری ، تا دیگران هم همینکارو بکنن .

راجع بهش فکر کنید .

نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بهتره بعضی وقتا ، بعضی سوالا پرسیده نشه ، واقعا بهتره .
نوشته شده در هفتم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بهانه ای برای خوب بودن .

نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بعضیا حتی اگه بهشون ثابت بشه که اشتباه کردن ، باز هم عذرخواهی نمیکنن !

کلا زورشون میاد پشیمونیشون رو به زبون بیارن ، در حالی که ممکنه خیلی ها منتظرش باشن .

به نظر من علاوه بر اینکه ویژگیه بدیه ، میتونه مشکل ساز هم باشه .

خداکنه دچارش نباشم !
نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

هنوز خیلی کوچیکه ، تازه راهنمایی رو تموم کرده .

امروز رفتم بیمارستان عیادتش  .

واسش تولد گرفته بودن تو بیمارستان .

سرطان داشت . فقط واسش دعا کنید .

خواهش میکنم ...

نوشته شده در یکم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بعضیا رو هرکاریشون کنی ، دهنشون لقه !! خیلی لق !

پشیمونم که اعتماد کردم .

نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

 تا حالا شده واقعیت و رویا رو با هم قاطی کنید ؟ 

من امروز ناجور دچارش شدم ،  وقتی فهمیدم چی شده ، بد خورد تو پرم !

البته هنوزم شک دارم که رویا بوده هاااا :)


نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

میگن آدما مثه بومرنگن ! درسته ؟


پ.ن : دیدم لازمه بگم ، منظور من بوم نقاشی نیست ، منظور من بومرنگه !

نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

نباید اینقدر زود تسلیم بشم .
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

چرا ماه رمضون امسال اینجوری شد ؟ :(
نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |


Design By : Night Skin