تبليغاتX
یادداشت های کوتاه


یادداشت های کوتاه

کوتاه از آنچه میبینم ، میشنوم و حس میکنم

اشتباه کردم ، اشتباه .

نوشته شده در هفدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

حتی نمیدونم ممکنه تا فردا زنده باشم یا نه ، اما طوری رفتار میکنم که انگار تا ابد زنده ام !

خیلی راحت گناه میکنم ، خیلی راحت عصبانی میشم ، خیلی راحت مغرور میشم  ....

جدی اگه مرگ رو واسه همسایه نمیدونستیم ، بازم اینجوری رفتار میکردیم ؟!

نوشته شده در شانزدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

وقتی که غرقش بشی ، زمام امور رو از کف میدی ، پس حواستو جمع کن .
نوشته شده در پانزدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

ای کاش اینجوری نمیشد .

نوشته شده در چهاردهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

تو مایع حیات اینجا همه چیز پیدا میشه جز مولکول H2O  !!
نوشته شده در سیزدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

من وضو با نفس خیال تو می گیرم ...

نوشته شده در سیزدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بازی کردن با حدود ، غالباً تو رو در بحث پیروز میکنه !


پ.ن : انتظار ندارم همه بگیرن نکته رو :)

نوشته شده در دوازدهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

احساس می کنم دارم با اینجا غریبه میشم کم کم ...

نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

کلی حرف رو دلم سنگینی کرده ، اما نمیشه گفت .

واقعا این وضعیت رو دوس ندارم .

نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا ، جنبه ی انتقاد رو به ما عطا فرما !

نوشته شده در هفتم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

بزرگترین اشتباه ، گوش دادن یه آهنگ لایت با صدای بلنده ، فاتحه میخونه عجیب !
نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

باید بیشتر با خودم حرف بزنم :)

نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

یه لحظه غریبیم کرد جلوی آیینه !
نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

این چند روز نافرم آستانه ی تحملم اومده پایین .

نوشته شده در سی ام آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

دوستان دعا کنید منو ، بدی ای هم دیدید حلال کنید ، چه ازش خبر داشته باشید چه نداشته باشید :)

ممکنه این آخرین پستی باشه که تو وبلاگم  منتشر میکنم ، پس بیزحمت عنایت ویژه داشته باشید به مورد بالا .

نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

قبل از ازدواج چشمهایت را کاملا باز کن و پس از آن ، آنها را روی هم بگذار .
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

ای خدااااااااااااااااااا :(

الان میخوام لپ تاپ رو گاز بزنم !

نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

چطور یه آدم میتونه اینقدر دروغ گو باشه . چطور میتونه اینقدر کم جنبه و نامطمئن باشه .

دارم شک میکنم که شاید شخصیتش از یکی بیشتر باشه .

نوشته شده در بیست و سوم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

امشب ممکنه آخرین شبی باشه که ماه رو میبینم ، پس چه بهتر که با وضو بخوابم .
نوشته شده در نوزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

3-4 روزه که عجیب دلم گرفته ، حتی موقع نفس کشیدن هم سنگینی سینم رو حس میکنم .

نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

با این کارش ناامیدم میکنه ...
نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

در راستای تزریق اعتماد به نفس و آماده سازی روحی ! امروز رفتم سر کلاس ادبیات ، شعر خوندم .

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

پسره با دوستش کنار هم نشسته بودن سر کلاس ، تقریبا با هر سوالی که از سمت بچه های دیگه پرسیده میشد ، صدای ریز خندشون رو میشنیدم ، اعصابم رو به هم میریخت ، یعنی چی که به سوال های دیگران میخندی ، میخوایی بگی خیلی حالیته ؟ خوب پس اون سوال احمقانه خودت دیگه چی بود ؟! تازه حتی اگر واقعا چیزی بارت بود هم نباید اینکارو میکردی .

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

دختره یه ذره حیا هم نداشت !  خجالت نمیکشید !

منم چیکار کنم خوب !

نوشته شده در سوم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا ، توفیق درس خواندن را به ما عطا بفرما !

نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

 امشب این دلنوازان رو که میدیدم ، سر سکانس خواستگاری ، کلی عرق کردم و این حرفا !

باورتون میشه ؟ :)

آخه میدونید ، خودمو جای اون گذاشته بودم و سعی میکردم در مورد سوال ها جواب بدم ! بد جور تو فکرم که میخوام تو همچین مجلسی چیکار کنم ، مطمئنم حتی یه کلمه هم نمیتونم حرف بزنم ! تا دهن باز کنم ، استرس و هیجان ، زمام امور رو از دستم میگیره و کلا قاط خواهم زد !

لازم به ذکره خیلی سعی کردم که درستش کنم اما نشد !

 این افتضاحه ، حتما باید درستش کنم به زودی !

خیلی جدی میپرسم ، شما ایده ای ندارید ؟


نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا بذر نفرت از گناه رو ، بذر نفرت از آن چیز که نمی پسندی رو در دلم بکار .
نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خدایا ، پس کی منم راه میدی ....
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

میگفت روزمو میگیریم ، نمازمو میخوانم (به قول خودش سروقت ! ) ، خلاصه همه چیو رعایت میکنم ، اما فقط تو یه مورد ....

میگفت به تعداد موهای سرم مرتکب زنا شده ام .


نوشته شده در بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |

خرید آبرو ، فقط 200 هزار تومن !!

عجب زمونه ای شده ...

نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط یکی از بندگان خدا| |


Design By : Night Skin